تبليغاتX
سکوت دل


سکوت دل

نیمه ی سوخته ی دل یعنی سکوت دل

اشک که از توی چشم چکید میشه یه حرف..

حرف آخر مَرد....

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 2:56 توسط سعید| |

نمی دانم که تا کی درپی ات بیمار وبی تابم
                                         ولی دانم  که از روز ازل دنبال مهتابم

 

کنم از روی نومیدی نگاهی برافق هرروز
                                           نگاهم سوی دریا وزهجران تو گردابم

 

غم هجران نیلوفر بکشت آن ماهی مرداب
                                         تویی شمع وگل جان ومن آن پروانه بی تابم

 

به امیدی روم هر شب  به سوی عالم رویا
                                        که درخوابم ببینی من همان سیمای بی خوابم

 

غم دوری و تنهایی توان ِ من زمن بگرفت
                                          ندانستی که  من با  تو همان سد ِ ره ِ آبم

 

درآن کوهی که فرهاد،هم کندراهی برِ شیرین
                                          من آنم که به دنبال همان  الماس ِ نایابم

 

منم سر گشته و حیران منم آزرده دل آنکه
                                       ننوشید از یم  ِعشقت ولی سیرآب ِ سیرابم

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 0:16 توسط آزرده دل| |

هوایی صاف و آبی میون چشمهاش موج می زد...

از قاب نگاهش به آسمون خیره  و مبهوت رنگ پاکش شده بود..

فکری نداشت برای پرواز....

یاد داستان عشق یک نفر افتاد که مثل خون، توی رگهاش بود...داستانی که آزرده کرده بود سکوت دلشُ...!

لب پنجره ایستاد و ایستاد و ایستاد...

آسمون سیاه شد...

پرنده به خواب رفت......

قاب نگاهش از بین رفت !!!!!!!!؟

ترجیح داد دفتر خاطرات بخونه....خاطراتی که متعلق به کسی جز خودش بود !
می خوند و خاطره زنده میشد تو خاطرش !
با خودش گفت :

خاطرت برام خیلی عزیزه !

خاطره خوند و سفر کرد...

پر زد به گذشته...

چشمهاش روی هم رفت...

عشقی که گفته بود از دستش نمی دی داشت به خاطره ها می پیوست..

می خواست کوله بارشو از دلش جمع کنه...

خدا می دونست که نمی تونست...!
حلقه ی اشک دوید میون چشماش...

چقدر سخته...

مثل یک پرنده ی سر بریده به در و دیوار می خورد و گریه می کرد...

فیلمی از جنس حضور ! از جنس واقعیت...

از جنس حقیقت...

.....

"

دیدن اشکی میون گونه هات آتیش زده به قلب من...

شنیدن لرز صدات ، شکونده قلب و جون من...

گریه نکن که دیگه گریه واست چاره نمی سازه...

اون که تو می خوای ، انگار که دل نمی بازه...

خاطرهات پیش منه ! مراقب عشقت بمون..

نذار که دست سرنوشت بهت بگه عقب بمون...

نه نمی خوام یادت بیاد ، چه غمها افتاد به دلت...

فقط می خوام یادت باشه ، عشق اون افتاد به دلت...

غصه و غم می خوای چی کار...

بذار که این غم بمیره..

بذار بیاد تو زندگیت...

جایی بده به موندنش...

به رفتنش راضی نشو...

نذار که عشقت بمیره !!!! "

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 0:51 توسط سعید| |

خاطراتم را تقدیم می کنم به دلم ، به آن که هر چه پیش آمد به خاطر بازی گوشی های بچه گانه اش بود.

تقدیم می کنمشان به زمان ، که همچون سوهانی سطح ناصاف و غمگین آن را سیقل دهد.و ذره ذره اش را به دست باد سپارد.

تقدیم می کنم به باد که آن را تا دور دست ها برد ، تا آن را به گوش جهانیان رساند تا آهنگی باشد برای دلهای خسته جان و درس عبرتی برای دلهای سر کش.

می سپارمش به زندگی که اینان  را نیز همچون سرگذشت های تلخ گذشته به افتخارات خویش برای محک زدن انسان ها اضافه کند.

می سپارمش به تاریخ تا آن را به زباله دانی خویش بسپارد تا با مرور آن دلی آزرده نشود.

می سپارمش به شب که شرمگین از گلایه های شبانه ام است.

و تقدیم می کنم به صدای آهنگین عقربه های ساعت که شاید با خواندشان شرمسار از گذشت نجومی خویش و جا گذاشتن آنها در یکایک ثانیه ها و دقایقشان شود.

هدیه می کنم به داستان ها که تثبیت شود بر آن که اصول داستانهای عاشقی هیچگاه تغییر نخواهند کرد،تا ثابت کنم بر خویش عدله ی آن بر اصول صبر و زجر و فقدان و هجران .

با اشک های فراوان تقدیم می کنم به اشک هایم، که همیشه در طول نوشتن گلایه ها و خاطراتم جملات روی کاغذ از شبنم آن بهره مند می شدند و سکوت اتاق به صدای لالایی چکیدن آن روی کاغذ عادت کرده بود.

تقدیم به اشکهایم آنکه آنقدر که مرا در غم هایم همراهی کرد در شادی هایم همراهم نبود وهمین به دلم بالی می بخشید تا سنگینی غصه را با سبکی پر هایش برطرف کنم و دلیل گشاده شدن عقده ها و بغض های خفته در گلویم بود.

پیش کش به سکوت دل که آبی است بر آتش زیر خاکستر و مرهمی بر درد بی همدمی.

و تقدیم به تو....

و تقدیم به تو  ، که خود خاطرات هستی ، به تو که اشک هایم برای تو بود و زمان و زندگی و صدای سنگین عقربه های زندگی در سرزمین دلم همگی برای تـــــــــــو می گذرد.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 17:42 توسط آزرده دل| |

آتشی خفته در میان ابر و دود سوسو می زند...

آسمان گرفته و چشم ها خون بار از بدرودی تلخ بود...

 به یک لحظه ،لحظه بر آشفت و آتش زبانه کشید سوی خرمن گیسوان شب...

شب آتشکده شد میان عشق بازی شان....

گرمای تنی عریان ،می سوزاند جسم دیگری را ، در آغوش هم اما باز هم دلهره ای بس ناباورانه گریبان گیرشان گشته.نمی خواهند میان آتش و دود ،کنار ماه و ساحل ،موج و بارون ، خاطره ای بد به یادگار نزد خود داشته باشند...

می گریند و می سوزند و می بالند به این عشق....

دریغا...

دریغا که این عشق دیر زمانی است رویای شب های تنهایی اش گشته !
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 20:41 توسط سعید| |

نوری گرفته ای از بر من....

آری منم آن خورشید به ظلمت خفته ، آن سیه پوش و آن باکین فسرده !

ستاره ای شو در میان آغوشم که من ز کهکشان تو را می خوانم...

کهکشان عمر...عمری به مانند یک انسان !

تو از من پدیدار تری...

تو از من خوش سیماتری..

تو از من ماه تری...

مرا کــَس نمی نگرد اما عشقشان را به تو نسبت می دهند ،می گویند چون تو ماه می مانی...!
مرا آه و نفرین گویند و تورا احسنت و تبریک !

از من فراری و تورا در آغوش می گیرند..

توئی که در آغوش من خفته ای...

توئی که نوری از خود نداری ، من موجب درخشانی و زیبایی توام...

پس این چه سری است ؟

این چه سری است که تو مرا از یاد برده ای...

این چه سری است که کسی مرا نمی نگرد ؟؟؟

ای کاش من هم مثل ماه بودم...

با این که خورشید نامیده اند مرا......

.....

...

..

.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 2:3 توسط سعید| |

دست سمت تو دراز می کنم و تو  دست پس میکشی..

پا سوی راهت می گذارم ، سنگ فرش کوچه ات را از من دریغ میکنی..

نمی دانم چه سری است که مرا می رهاند و تورا می رنجاند...تو را می رهاند و مرا می رنجاند !
اسیر دست یک قفسیم...

میله های قفس دیوار اتاق نیست...پنجره ای نیست...نسیمی نیست...گلی نیست ! اصلا هوایی نیست !
هوای دریا کرده ام ! شاید هوای  ساحل ! شاید یک غروب دلگیر....

می خواستم بنویسم دقایقی است که دیگر دلم گرفته نیست که نمی دانم چه بر سر دلم آمد که دلم به یک باره آسمانی ابری برای خودش رقم زد !
خدای من...

هر که را به تو می سپارم تو بغض به گلویم هدیه می کنی ؟

آرامش دارم وقتی کسی را به تو می سپارم اما چشم هایم.....

بغضی که میان گلوگاه می ماند مثل شیشه ی بخار گرفته ی دیوار زندگی ام است  ! هرزگاهی قطره ای بر سیطره ی وجودم اوج می گیرد و به پایین می افتد.

میان این دنیا..

میان این دستان ، دلی اسیر است شاید اسیر یک نگاه یا یک دنیا !

شب گریه هایم دردی است که درمانی شده بر زخم های سحرگاهی ام...

پناه آخر میان این هق هق کجاست ؟

شاید یک غروب دیگر..

این بار بر روی شن های ساحل نـــه !

این بار بر روی افق شبانه ی وجودم .بر روی افقی است که سالهاست اسیر شب است ، شاید غروب دل انگیز تر از غروب بر روی ساحل باشد...

...

..

.

!

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 2:38 توسط سعید| |

 

هفتمین ستاره که افتاد...اشک شوق مادری سرازیر شد.

لبخندی بر لب پدری مهربان نشست..

مادرم ممنونم ، پدرم متشکرم...

ممنونم بابت همه چیز...

ممنونم که هنوز هم با افتادن هفتمین ستاره  مرا شاد می کنید..

به یادم می آورید که باری دیگر متولد شدم...

مادرم می گفتی هفت مقدس است...

شاید مثل هفت آسمان....

 مادرم...ممنونم که مرا با افتادن هفتمین ستاره از آسمان ماه شهریور زندگی دادی...

ممنونم که یک بار دیگر با صدای مهربانت به من گفتی ...

سعید جان...

" تولدت مبارک "

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 1:5 توسط سعید| |

کوک ساز شکسته که چرخوندن نداره...

نفس ماهی تشنه ، دیگه بریدن نداره....

قاب عکس خالی ما، دیگه شکستن نداره....

عکس های کهنه ی مادر ، گریه و زاری نداره...

موی سپید توی آینه ،نا واسه موندن نداره...

دست های خسته ی من، گرمای خوندن نداره...

با این همه غصه و غم ، آینه شکستن نــــداره ؟

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 1:58 توسط سعید| |

خدا می دونی ازت چی می خواممم ؟

می دونی ؟ پس نیازی نیست دیگه بگم ؟؟؟

می دونی پس چرا الان دارم اینجا می گم ؟؟؟

به خاطر این که هر روز که اومدی و سر زدی که ببینی آپ کردم یا نه ، یاد خواستم بیوفتی !

خدا....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 2:11 توسط سعید| |


Design By : Night Skin