سکوت دل
عادت کرده ام که به چیزی عادت نکنم
خاطراتم را تقدیم می کنم به دلم ، به آن که هر چه پیش آمد به خاطر بازی گوشی های بچه گانه اش بود. تقدیم می کنمشان به زمان ، که همچون سوهانی سطح ناصاف و غمگین آن را سیقل دهد.و ذره ذره اش را به دست باد سپارد. تقدیم می کنم به باد که آن را تا دور دست ها برد ، تا آن را به گوش جهانیان رساند تا آهنگی باشد برای دلهای خسته جان و درس عبرتی برای دلهای سر کش. می سپارمش به زندگی که اینان را نیز همچون سرگذشت های تلخ گذشته به افتخارات خویش برای محک زدن انسان ها اضافه کند. می سپارمش به تاریخ تا آن را به زباله دانی خویش بسپارد تا با مرور آن دلی آزرده نشود. می سپارمش به شب که شرمگین از گلایه های شبانه ام است. و تقدیم می کنم به صدای آهنگین عقربه های ساعت که شاید با خواندشان شرمسار از گذشت نجومی خویش و جا گذاشتن آنها در یکایک ثانیه ها و دقایقشان شود. هدیه می کنم به داستان ها که تثبیت شود بر آن که اصول داستانهای عاشقی هیچگاه تغییر نخواهند کرد،تا ثابت کنم بر خویش عدله ی آن بر اصول صبر و زجر و فقدان و هجران . با اشک های فراوان تقدیم می کنم به اشک هایم، که همیشه در طول نوشتن گلایه ها و خاطراتم جملات روی کاغذ از شبنم آن بهره مند می شدند و سکوت اتاق به صدای لالایی چکیدن آن روی کاغذ عادت کرده بود. تقدیم به اشکهایم آنکه آنقدر که مرا در غم هایم همراهی کرد در شادی هایم همراهم نبود وهمین به دلم بالی می بخشید تا سنگینی غصه را با سبکی پر هایش برطرف کنم و دلیل گشاده شدن عقده ها و بغض های خفته در گلویم بود. پیش کش به سکوت دل که آبی است بر آتش زیر خاکستر و مرهمی بر درد بی همدمی. و تقدیم به تو.... و تقدیم به تو ، که خود خاطرات هستی ، به تو که اشک هایم برای تو بود و زمان و زندگی و صدای سنگین عقربه های زندگی در سرزمین دلم همگی برای تـــــــــــو می گذرد. آتشی خفته در میان ابر و دود سوسو می زند... آسمان گرفته و چشم ها خون بار از بدرودی تلخ بود... به یک لحظه ،لحظه بر آشفت و آتش زبانه کشید سوی خرمن گیسوان شب... شب آتشکده شد میان عشق بازی شان.... گرمای تنی عریان ،می سوزاند جسم دیگری را ، در آغوش هم اما باز هم دلهره ای بس ناباورانه گریبان گیرشان گشته.نمی خواهند میان آتش و دود ،کنار ماه و ساحل ،موج و بارون ، خاطره ای بد به یادگار نزد خود داشته باشند... می گریند و می سوزند و می بالند به این عشق.... دریغا... نوری گرفته ای از بر من.... آری منم آن خورشید به ظلمت خفته ، آن سیه پوش و آن باکین فسرده ! ستاره ای شو در میان آغوشم که من ز کهکشان تو را می خوانم... کهکشان عمر...عمری به مانند یک انسان ! تو از من پدیدار تری... تو از من خوش سیماتری.. تو از من ماه تری... مرا کــَس نمی نگرد اما عشقشان را به تو نسبت می دهند ،می گویند چون تو ماه می مانی...! از من فراری و تورا در آغوش می گیرند.. توئی که در آغوش من خفته ای... توئی که نوری از خود نداری ، من موجب درخشانی و زیبایی توام... پس این چه سری است ؟ این چه سری است که تو مرا از یاد برده ای... این چه سری است که کسی مرا نمی نگرد ؟؟؟ ای کاش من هم مثل ماه بودم... با این که خورشید نامیده اند مرا...... ..... ... .. . دست سمت تو دراز می کنم و تو دست پس میکشی.. پا سوی راهت می گذارم ، سنگ فرش کوچه ات را از من دریغ میکنی.. نمی دانم چه سری است که مرا می رهاند و تورا می رنجاند...تو را می رهاند و مرا می رنجاند ! میله های قفس دیوار اتاق نیست...پنجره ای نیست...نسیمی نیست...گلی نیست ! اصلا هوایی نیست ! می خواستم بنویسم دقایقی است که دیگر دلم گرفته نیست که نمی دانم چه بر سر دلم آمد که دلم به یک باره آسمانی ابری برای خودش رقم زد ! هر که را به تو می سپارم تو بغض به گلویم هدیه می کنی ؟ آرامش دارم وقتی کسی را به تو می سپارم اما چشم هایم..... بغضی که میان گلوگاه می ماند مثل شیشه ی بخار گرفته ی دیوار زندگی ام است ! هرزگاهی قطره ای بر سیطره ی وجودم اوج می گیرد و به پایین می افتد. میان این دنیا.. میان این دستان ، دلی اسیر است شاید اسیر یک نگاه یا یک دنیا ! شب گریه هایم دردی است که درمانی شده بر زخم های سحرگاهی ام... پناه آخر میان این هق هق کجاست ؟ شاید یک غروب دیگر.. این بار بر روی شن های ساحل نـــه ! این بار بر روی افق شبانه ی وجودم .بر روی افقی است که سالهاست اسیر شب است ، شاید غروب دل انگیز تر از غروب بر روی ساحل باشد... ... .. . ! هفتمین ستاره که افتاد...اشک شوق مادری سرازیر شد. لبخندی بر لب پدری مهربان نشست.. مادرم ممنونم ، پدرم متشکرم... ممنونم بابت همه چیز... ممنونم که هنوز هم با افتادن هفتمین ستاره مرا شاد می کنید.. به یادم می آورید که باری دیگر متولد شدم... مادرم می گفتی هفت مقدس است... شاید مثل هفت آسمان.... مادرم...ممنونم که مرا با افتادن هفتمین ستاره از آسمان ماه شهریور زندگی دادی... ممنونم که یک بار دیگر با صدای مهربانت به من گفتی ... سعید جان... " تولدت مبارک " کوک ساز شکسته که چرخوندن نداره... نفس ماهی تشنه ، دیگه بریدن نداره.... قاب عکس خالی ما، دیگه شکستن نداره.... عکس های کهنه ی مادر ، گریه و زاری نداره... موی سپید توی آینه ،نا واسه موندن نداره... دست های خسته ی من، گرمای خوندن نداره... با این همه غصه و غم ، آینه شکستن نــــداره ؟ خدا می دونی ازت چی می خواممم ؟ می دونی ؟ پس نیازی نیست دیگه بگم ؟؟؟ می دونی پس چرا الان دارم اینجا می گم ؟؟؟ به خاطر این که هر روز که اومدی و سر زدی که ببینی آپ کردم یا نه ، یاد خواستم بیوفتی ! خدا.... نه تو اونی که دیگه من می خوام و نه من اونی که تو فکر می کنی ! خیلی تغییر کردی ! قد آسمونی که بالای سر جفتمونه !قد همون رفاقتی که اسمشو گذاشتی عشق ،برادری ، هم خونه ای ، هم خونی ! اسشمو چی گذاشتی ؟؟؟؟ بهم بگو تا بدونم که اگه پرسیدن چه نسبتی با من داری ، چیزی برای گفتن داشته باشم ! نه تو اونی نیستی که بودی ! تو عوض شدی !همه می گن ! تو برای من خیلی زود و برای دیگران دیر تر عوض شدی ! راستی تازگی ها ستاره های آسمون ازت شکایت می کنن ، داد می زنن عوض شدی ! شاید اونا هم مثل ما اشتباه می کنن و تو درست می گی ! من برای تو چقدر ارزشمندم ؟!؟!؟!؟!؟!؟! اندازه ی یه سریال تی وی ؟ اندازه ی خواب ظهرگاهی ؟ اندازه ی یه فنجون قهوه ی تلخ ؟ نمی دونم !!!!! هر کاری که می خواستی کردی ! کارد به استخوانم زدی ! مهم نیست ! جای شکرش هست که گذاشتی بازم نفس بکشم ! خیلی زود داری روزهای خوبمونو به دست باد می سپری ! خیلی زود تر از اونی که حتی خوابشو ببینی ! نه ! من کم نیاوردم ! نمی خوام ولت کنم به حال خودت و بذارم و برم ! من می مونم !قبلا هم بهت گفتم .... اما یادته من برای دوستیمون تـــــــــــــــــــا گذاشتم ! گفتم : تا هر وقت که تو بخوای؟ می دونم دوستیمون قرار بود بدون تا باشه اما تو خواستی که ازم بشنوی تا چه موقع ! یادته ؟ گفتی که می ترسی یه روز برم و تو تازه زمانی رفتنه منو درک کنی که خیلی دیر شده باشه ؟؟؟؟ نترس ! من سر قولم می مونم ! من تا " تا " یی که گفتم هستم ! می دونم که دیگه اون اولی نمی شی ! چون قصری که توش بودی و خراب کردی ! خرابه نشین شدی رفیق ! چند سالی طول کشید که قصری توی دلم بسازم تا از خرابه نشینی در بیای ! یادته ؟ حالا تو خودت قصرو خراب کردی ، خرابه نشین من ! شاید چند سالی طول بکشه که دوباره یه قصر برات بسازم ! اما این بار قصر به اون بزرگی و قشنگی نمی سازم ! می دونی چرا ؟ تو قدر نشناسی کردی و قصر به اون قشنگیو خراب کردی !بهم حق بده بترسم از این که بازم قصرو خراب کنی و زحمت های منو ..............! پ.ن : من اصلا برای تو ارزش دارم ؟؟؟؟؟
محمد ، این متنو با تو نیستم ! ضَجه و آه و ناله و غم... خاک بی حاصل بارون زده ی من.. غنچه ی پژمرده ی لاله ی عاشق... دست تنهای شب های عارف... اشک و چشم و مژه های تر شده... گونه ی به سیلی غم سرخ شده.... آتش عشق و شعله ی خاموش... خاکستر و تن و قلب نیم سوخته... خنجر زهر و شمیشر نفرت.... نشسته بر پشت تن محبت... نگاه عاشق و چشم معشوق یک دنیا ویرانی.... در به در در میان درهای غم به دنبال دری برای فرار از این در به دری... آسمان و ستاره و ماه... ماه و من و تنهایی ! سر ریزم کن از صدای خشک و زننده ی فریاد غم ! غم هایت را دست من سپار و اگر می خواهی ره سپار شوی...آنگاه دستانت را به نشانه ی بدرود در هوای آن غروب دلمُرده تکان بده ! دلشکسته گی هایت را برایم به امانت بگذار و مرا به دستان باد بسپار اگر می خواهی ره سپار شوی... اشکی اگر خواهی ریخت از برای ماندن من و رفتن تو ، نزد من باشد ! آنگاه دل به جاده ها بسپار.... چراغ های مهربانی را با خودت ببر اگر عازم سفر شده ای ! برای من تاریکی با روشنایی تفاوتی ندارد، چهره ی تورا میان مژه هایم یادگاری نگه داشته ام ، پس دیگر نیاز به دیدن چیزی جز تو ندارم. شب است و تاریکی می شکافد صورتک خورشید روز را.... مسافر من ، دل سپردن به شب کاری اشتباه است...تو نباید در میان تاریکی شب از دیدگانم محو شوی..... اگر می خواهی بروی...در میان روز های سرد زندگی ام برو... تا حداقل جاده ای که آن را برای قدم نهادن انتخاب کردی را به یاد داشته باشم و آن را به مانند تو بپرستم.... فنجان عمرم را می خواهی نوش کن و یا بر زمین ریز و خاموش کن ، ملالی نیست ! تو بخواه ، من لحظه ای تردید نمی کنم..... فریاد وفغان نمی کنم ، نمی خواهم ببینی که چگونه می شکنم ، رفتنت برای من شکستنی جاویدان است ، شکستنی نیست که لحظه ای جان دهد و دیگر برای همیشه مدفون شود. می خواهم تو را سر تا پا نظاره گر باشم ، بلکه که بوم نقاشی وجودم را با تو و با عطر بودنت رنگ آمیزی کنم.... تو برای من همان خورشیدی که غروبی نداری ، حتی با رفتن ، ابری نیست که تو را پنهان کند ، ماهی نیست که جلوی تو را بگیرد ! تکه ای کوچک از لباس هایت برایم بگذار تا عطرت همیشه ماندگار و تاری از خرمن گیسوانت برایم به امانت بگذار تا هر وقت که دلم برای دل پاکت تنگ و تار شد ، از میان دلتنگی بیرون بیاورمش ! دستت را به دستانم بسپار تا باری دیگر دستانت را بفشارم و گرمایش را حس کنم و با گرمایش سر مست شوم. فقط می ماند یک چیز... اگر رفتی و دیگر مرا ندیدی ، اگر بازگشتی و مرا نیافتی ، مرا همان جا که رها کرده بودی بازیاب !!!
مرا آه و نفرین گویند و تورا احسنت و تبریک !
اسیر دست یک قفسیم...
هوای دریا کرده ام ! شاید هوای ساحل ! شاید یک غروب دلگیر....
خدای من...
هم خون نیستیم ! هم روح که بودیم ؟ نبودیم ؟! بازم هر چی تو می گی ، اگه می گی نبودیم ، شاید نبودیم !
یه سوال داشتم و دارم ! اما هیچ موقع ازت نپرسیدم !
رفیق یه خواهش ازت دارم !
نذار فکر کنم که داری از این خرابه می ری ! آخه می دونی که اگه بری ......!
| Design By : Night Skin |


